پارت سی و نهم :

فوران خشم را در وجودش احساس کرد، همچون انفجار یک آتشفشان و پرتاب قدرت‌مند گدازه‌هایش می‌مانست. هجوم قدرت زیادی را در بدنش لمس کرد، تصورش مثل غرق شدن در موج‌های تنومند و قطور اقیانوس بود. آن‌قدری که با یک حرکت دست، به سینه‌ی سینا فشار آورد، لباس را به چنگ گرفت و او را بدون تردید به عقب پرتاب کرد. سینا پلک زد و خود را در هوا دید، دیگر کنار نیل‌رام ننشسته، بلکه به بدنه‌ی انتهایی کالسکه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت نقشه پارسه نهایی در رمان جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز نقشه پارسه نهایی
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • طوفان

    0

    مهربانو این چه رفتاریست که با ما دارید ایا قصد دارید مارا تا مرز مرگ همراهی کنید من که دیگر توان ندارم 💜🥺🥺💜🥺💜🥺💜🥺💜🥺💜🥺💜🥺💜🥺💜🥺💜🥺💜

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قصدم همین است

    ۱ ماه پیش
  • طوفان

    0

    گویا این قدرت غیب از طرف بیکران بی همتا نیز بوده شاید هم از طر خداوند پارسه یا شاید هم از طرف طاق بی همتای جادو بوده است 💜🥺

    ۱ ماه پیش
  • 😎ریوند

    0

    چرا احساس میکنم بی کران رو چیز خورش کردهههه

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    شاید🤔

    ۴ ماه پیش
  • آبی

    1

    بنده رو جو حضور در پارسه گرفته، انگار مثلا توی پارسه روبه روی این سینا هستم که شبیه مردم پارسه حرف می زنم، مردک بده بابات برات مرهم بذاره😭😭

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    باباش توجه کردی اصلا حضوری نداره؟

    ۱ سال پیش
  • آبی

    0

    مردک هیز بی چشم و رو... خدای من، چطوری می تواند؟! ازدواج بخورد در فرق سرت بی شرم. خجالت هم خوب چیزی است... کباب بشوم برای دل معصوم نیلرام... جادوگر آتش؟ گل بود، به سبزه نیز آراسته شد! مهربانوجان، داری حرص می دهی همش ما را که💔💔 باز خوب است نیلرام کمی به آن طرف پرتش کرد، دلمان خنک شد.

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    به به چه زیبا صحبت می کنید مهربانو، به گمانم از اهالی پارسه هستید که در این زمان هنوز هم حضور دارند. حرص دادن شما لذتی دارد که در حرص دادن دیگران ندارد. باور کنید.

    ۱ سال پیش
  • ریحانه

    1

    حقته پدر هاپو فلج بشی به حق پنج تن

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    نه من دوستش دارممم

    ۱ سال پیش
  • آبی

    0

    مهربانو شما هم همه رو دوست داری جز روان ما گویا😭😭

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    روان شما که جای خود داره توی قلب من

    ۱ سال پیش
  • کلثوم

    0

    چطور این قدرت نیل ازکجا اومد😳😳😳😳

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    جالب بود، نبود؟

    ۱ سال پیش
  • کلثوم

    0

    خیلی زیبابیانش کردی حس خوبی داد

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ☘️🌸

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    0

    خیلی خوب بود عالی بود به امید آرزوی وطنم ورشکست دشمن

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی؛ انشاالله به زودی در این جنگ پیروز میشیم.

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    این بختک از کجا اومد افتاد روسر نیل رام عالی بود ممنون خسته نباشید

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    از جای دور

    ۱ سال پیش
  • کلثوم

    1

    پارسی حرف زدن نیل هم بنظرم به طرز عجیبی عالیه هرچند ک خودش گفت مجبوره اینطورحرف بزنه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    یه چند تا سوتی هم داشت. ولی پارسی حرف زدن برای ما راحت تره تا اونا

    ۱ سال پیش
کپی شد!